ترسیدم ...
سپهر در حال بازی کردن یهو در اتاق باز شد داخل اتاق تاریک بود سپهر ترسید ودوید خودشو انداخت تو بغلم من:سپهر ترسیدی پسرم؟بگو ترسیدم ... سپهر :نترسیدم نترسیدم من: سپهر: ...
ترسیدم ...
سپهر حرف می زنه
حاضرجوابی
شیرین زبونی ها
اولین مکالمه